ریحانهریحانه، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شفق زندگی مامان وبابا

سلام زندگی

بعله یه فرشته کوچولو از عالم نور به این دنیای زیبا اما پراز دردسر وارد شد. ریحانه قشنگ من یه دختر توپلو ناز بودی اما چون نمیتونستی خوب شیر بخوری در عرض چند روز کلی وزن کم کردی همه نگرانت بودند روز جشنت که عزیزجونت زحمتشو کشیده بود اونقدر ضعیف بودی که هرکسی یه چیزی میگفت منهم کم طاقت رابرا گریه میکردم تااینکه دخترخالم که مامان یه دوقلو به اسم معیدرضاوسدنا است به داد ما رسید ورابط سینه رو پیشنهاد دادوتواون روز یه دل سیر شیر خوردی ولی منو بابایی هروقت به یاد اون روزا میافتیم عذاب وجدان میگیریم. تو هرروز که میگذشت بزرگو بزگتر میشدی وقتی 10ماهت بود اولین کلمه زندگیتو گفتی میدونی چی بود علی وقتیکه میایستادی میگفتی علی بابات کلی ذوق میکرد ...
4 ارديبهشت 1391

واما ادامه.....

داشتم میگفتم منو بابایی بعد از 4سال آشنایی عید سال80با هم ازدواج کردیم ودر شهریور 89خدای خوبم یک هدیه گرانبها به ما داد که اسمشو ریحانه گذاشتیم همیشه سعی میکردم خاطرات زندگیمو جایی ثبت کنم و بعد ازمدتها تصمیم گرفتم ایجارو بسازم تا ازشر جمع کردن تقویمهای پرشده راحت بشم البته بیشتر در مورد روزمرگیهای عشق زندگیمون مطلب مینویسم تاهمیشه برای تو دختر خوبم به یادگاربمونه واما..... من وبابایی تو زندگیمون کش وقوسهای فراوونی داشتیم وبخاطر یک سری مسائل دیر به فکر نی نی افتادیم وبالاخره وقتیکه متوجه شدم تو قشنگ مهربونم تو دل من هستی بدون اینکه به کسی چیزی بگم به آزمایشگاه رفتم وبعداز گرفتن جواب آزمایش به خونه اومدم مونده بودم چه جوری به بابایی بگ...
4 ارديبهشت 1391
1